سنگ های سخت و تلخ گذشته را در رودخانه ی آرزوهایم پرتاب میکنم تا باجریان زمان غرق شوند،آوای امیدبخش آب را گوش میدهم ک سنگها را در پاکی خود میشوید،میبرد و غرق میکند.

تنها ...

به عشق آن لحظه ای که به آدم برفی کوچکی که کودکمان با شادی میسازد از پشت پنجره چشم دوختم و وجودم را محبت آغوش مهربانت گرم کرده است.

اما میترسم سنگ ها بزرگتراز آنی باشند که بدون آسیب از دستشان خلاص شود.

اما...

اما منتظرم تا عرض رود را طی کنی،میدانم شتاب میکنی.میدانم...

/ 1 نظر / 40 بازدید
نادیا (گل سرخ)

313 من یه پستی گذاشتم اینم رمز ادامه مطلبشه ....میدونی که من برای آپ هام کسی رو دعوت نمیکنم ولی این برام فرق داره واقعادلم میخواد بیای و بخونی من خیلیییییییی گیجم دوست دارم نظر تو رو هم بدونم توهم مثل من فکر میکنی؟؟؟ اگر خواستی رمز رو بعد ازخوندنت به دوستای قابل اعتمادت بده میخوام بدونم فقط منم که اینا به نظرم درده یااا... نمیدونم چی بگم بابت نبودمم شرمنده به زودی میامو و میخونم پست هاتون رو